قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4933

تاريخ الفي ( فارسى )

اسماعيل خوافى « 1 » را نيز مبلغى حواله كردند . و او بر در دولتخانه نشسته بود و هركس از اعيان و امرا را كه مىديد چيزى سئوال مىكرد . و به اين خوارى تن درداده به رسم گدايان معاش مىكرد و آنچه تحصيل مىكرد به محصلان مىداد و مىگفت كه [ 518 ب ] « بنشين تا گدايى كنم و پيش تو آورم . » محصلان امير جلال نيز بعد از آنكه چيزى در دست او نماند ، او را تكليف مىكردند كه به طريق خواجه اسماعيل گدايى مىكرده باشد و به ايشان دهد . و او كه مرد شجاع بلندهمت بود ، به اين خوارى راضى « 2 » نمىشد و ايذاى بسيار مىكشيد . تا آنكه به جايى رسيد كه كاردى به خود زد كه قريب يك انگشت در شكمش نشست و محصلان كارد را از دستش گرفتند و او بيهوش شد . و اين خبر به حضرت صاحبقران رسيد . از كمال عزت و مردانگى او تعجب نموده حكم شد كه جراحان آمده ملاحظه نمايند كه اگر زخم او علاج بردار است معالجه نمايند ، و الا او را به آتش بسوزند كه عبرت ديگران شود . جراحان زخم او را به اندك روزى كه علاج‌پذير بود به كردند . و سردارى لشكر تازيك به او متعلق شد ، به شرط آنكه در امور ملكى و مالى دخل نكند . و او به دولت غيرت و شجاعت به مرتبه [ اى ] رسيد و خواجه اسماعيل از كم‌همتى و بىغيرتى بعد از شكنجهء بسيار و گدايى به قتل رسيد . « 3 » و صاحبقران از تبريز كوچ كرده به نخجوان رفت و با خواتين و فرزندان به تماشاى قلعهء النجق - كه در آن نزديكى فتح شده بود - رفت . و امير طهرتن در اين وقت به سعادت بساطبوسى رسيد و زانو زده رسالت ايلدرم بايزيد و صورت عذرخواهى او به موقف عرض رسانيد . آن حضرت را شعلهء غضب فرونشست و اميرزاده شاهرخ را باز طلبيد . و ايلچى به گرجستان فرستاده از ملك گرگين باج و خراج « 4 » طلب فرمود . و از نخجوان كوچ كرده در گوگجه تنگيز « 5 » شكار جرگه طرح انداخت و شكارى بسيار به خصوص گوزن افكنده شد . ايدكوى « 6 » ، پسر غياث الدين برلاس از كرمان به ملازمت آمده پيشكش فراوان آورد و برادر ملك گرگين نيز از گرجستان با تحف و هداياى آن ولايت به درگاه رسيد و گناه ملك گرگين بخشيده شد و برادرش را به اعزاز و احترام رخصت معاودت داده به گرگين پيغام شد كه « تو را امان دادم و از اين ولايت مراجعت مىنمايم ، به شرط آنكه با مسلمانان به ادب سلوك كنى . » و بعد از فراغ از مهم گرجستان تيمور خواجه آق‌بوغا را به سمرقند به ملازمت اميرزاده عمر فرستاد كه به اتفاق امراى آنجا به ضبط آن ولايت قيام نمايد . و خبر فوت امير حاجى سيف الدين كه همراه اميرزاده محمد سلطان مىآمد و در نيشابور فوت شده بود ، در اين وقت

--> ( 1 ) . ق : خراقى ؛ م ، ش : خرافى . ( 2 ) . ق : رازى . ( 3 ) . روضة الصفا : « در موضع قم توبه بر سر اردو بازار به دار آويختند . » ( 4 ) . ق : خرج . ( 5 ) . نسخ : گوگجه تنكه . ( 6 ) . در برخى منابع : ايتكوى . اين واژه اصلا به معناى باهوش است .